!دوتایی
اومدم که فقط یادی از خاطرات کرده باشم!دلم واسه نوشتن واسه وبلاگم تنگ شده بود.دلم واسه همتون تنگ شده بود.شاید ادامه دادم نوشتم رو توی یه بلاگ دیگه! همین...! پ.ن:چقدر دلم واسه این پ.ن زدن ها تنگ شده بود! پ.ن :اونایی که قرار باشه آدرس جدید بلاگم رو بدونن خودم بهشون میگم! همین!!!!!! پ.ن:این وبلاگ با عمر 3ماهه همین جا تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد!! پ.ن:حلالم کنید!! پ.ن:هیچ منظوری از هیچکدوم از حرفام نداشتم!
الان که رفته..تنهام گذاشته...اون جرقه آتیش زد دلم رو! دیگه نمیتونستم تحمل کنم! رفتم! فکر هم نمیکنم برگردم! همتون رو دوس دارم! واسم دعا کنید که مشکلم حل شه! 1.بهتون میگم سق های سیاهتون رو واسه خودتون نگه دارین یعنی نگه دارین دیگه.بعدا روی سگم میرسه خدمتون هاااااااااااااا:دی(تهدید محترمانه نسبتا!!!) یه لوله کشی چیزی سراغ دارین که میتونه این شیر چشمای ما رو درست کنه تورو به مقدساتتون بفرستینش بیاد! بابام اومد جلو چشام. امروز دیگه اینقدر میسوخت لامصب نمیشد باز نگه اش داشت! 2.تو مدرسه(شبه آموزشگاه) حس سیم رابط رو پیدا کردیم.هی از آقای خانلو به آقای متش و بالاعکس! بحث فوتبال و اینا:دی هی این واسه اون کری میخونه اون واسه این کری میخونه! ما هم هر هر میخندیم وسطش 4تا تیکه میندازیم. 3.از امروز یه تصمیم تقریبا قاطع گرفتم ..قراره اگه خدا قبول کنه بترکونیم امسال رو دیگه.در حد خودکشی قراره درس بخونم.تا حالا تو عمرم اینقدر درس نخونده بودم که امسال دارم میخونم.تقریبا همه چیز تعطیل شده..تی وی، خوابم کم شده،نت کمتر میام، غذام کم شده.بابام اینقدر دعوام میکنه همش میگه:دختر بهت میگم بخور منم هی میگم نمیتونم.اشتها ندارم،آخه قبل تر تر ها من ملقب بودم به لودر!! بس که میخورم ولی الان خیلی کم میخورم! 4. بازم ماه رمضون شد و ناهار خوردن های تنهایی ما هم شروع شد:( پ.ن:دوس داشتم این دفعه اینجوری بنویسم! پ.ن:جان سارا اگه موضوع دارین بگین من بنویسم ....(التماس!!!) پ.ن:ما رو هم دعا کنید! شدیدا نیازمند یاری سبزتان هستیم خس و خاشاک های دوس داشتنی
وقتی باهاش بودم یه حس امنیت داشتم.یه چیزی ته دلم قرص میشدیه حسی که خیلی وقت بود نداشتمش! یه جرقه توی دلم زده شد...جرقه امید!
سلام!
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
14:31 توسط سارا| |
خدافظ!
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت
13:30 توسط سارا| |
میخواستم دیروز آپ کنم ولی اصلا حالم خوب نبود! یه چیزی تو مایه های داغون و اینا بودم!!(بماند که به چه دلایلی)
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت
20:25 توسط سارا| |

